تبليغاتX
قاصدک خیال

قاصدک خیال

دل نوشته های سه دوست

می خوام بهش بگم ...

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به اين مساله نميکرد.
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم.

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و گونه منو بوسيد.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

این داستان یکی از مورد علاقه ترین داستانهای منه. امیدوارم با خوندن این داستان این نتیجه رو گرفته باشین که حرف دلتون به طرف مقابل بزنید و خجالت نکشید و منتظر اون نباشید شاید اون از شما خجالتی تر باشه .
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:24  توسط کیمیا  | 

دوباره اومدم ...

سلامی گرم به همه دوستای خوبم. ببخشید که دیر آپ کردم. آخه سرگرم هفته های اول دانشگاه بودم و خرید کتاب و مرتب کردن خوابگاه و ... خودتون که در جریان کارا هستید.

از این به بعد  در خدمتتون هستم. امیدوارم از مطالب جدیدی که میذارم لذت ببرید. ما رو از نظرات دلگرم کنندتون بی نصیب نذارید.

بهترینها رو برای همتون آرزو می کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:12  توسط کیمیا  | 

و این آغاز انسان بود...

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود.

و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری.زمین جای تو نیست.زمین همه ظلم و فساد است.

انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام.زمین تاوان ظلم من است.اگر خدا چنین می خواهد،پس

زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین میگذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو بازخواهی گشت وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد  و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او «اختیار» داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزین توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز انسان بود.

عرفان نظرآهاری

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 22:3  توسط نغمه  | 

شهادت امام علی(ع)

امشب ستاره­ها چشمانشان را به روي آسمان بسته­اند و ماه با گيسوان شانه نكرده ديدگان اشك آلودش را مي­پوشاند. امشب سياهي، لحظه هايم را رنگ مي­كند. بهت بي پايانم، بي قراري­هايم، همه و همه را در قايقي از عشق و دلتنگي بسويت روانه مي­كنم، مولاي من!

براي عدالت دندان خورشيد را با سنگ جهل شكستند.

براي عدالت سينه­ي ياس در پشت درب تنهايي شكافت.

براي عدالت فرق جبل النور در محراب عبـادت شكافته شد.

براي عدالت جگــر صبـــر از سـم جـور وستـم پـاره پـاره شد.

براي عدالت درياي كرم از بالاترين مكان در جهان فاني نگريست.

براي عدالت يادگار ياس تنهايي در شبي چون زالي سپيد موي شد.

و عدالت خواهد آمد ...

اي علـي! اي شيرخداوند! رب النـوع عشق و شمشير! ما شايستگي شناخت تو را از دست داده ايم. شناخت تو را از نسلهاي ما برده­اند. اما عشق تو را علي رغم روزگار، در عمق وجود خويش،  در پس پرده­هاي دل خويش همچنان مشتعل نگاه داشته­ايم.

شهادت مظلومانه­ي ابرمرد تاريخ بر همه شما تسليت باد.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 12:30  توسط کیمیا  | 

آری به خود اعتماد کن...

خوشبختی به تنهایی توجیهی کافی است.

چیزهای زیبا درست اند و حقیقی؛

بنابراین کارهای زیبا کارهایی هستند که موجب خشنودی خدایانند.

احساس درونی به عاقلان می گوید که زیبایی در کجاست،

و والاترین خردمندی آن است که به چنین احساسی اعتماد کنی و او را

راهنمای خود قرار دهی.

پاسخ به این پرسش نهایی که "حق کدام است

در دل خود انسان است.

آری به خود اعتماد کن.

ارسطو

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 20:15  توسط نغمه  | 

جهان را ادامه می دهیم

امانت خدا بر زمین مانده بود. آدمیان می گذشتند بی هیچ باری بر شانه هایشان.

خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد، قول نخستین و بیعت اولین را.

پیامبر گفت: ای آدمیان، ای آدمیان، این امانت از آن شماست. بر دوشش کشید. این همان است که زمین و آسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست. پس به یاد آورید انسان را و دشواری اش را.

اما کسی به یاد نیاورد.

پیامبر گفت: عشق است. عشق است. عشق است که بر زمین مانده است. مجال، اندک است و فرصت کوتاه.

شتاب کنید وگرنه نوبت عاشقی می گذرد. اما کسی به عشق نیندیشید.

پیامبر گفت: آنچه نامش زندگی است، نه خیال است و نه بازی. امتحان است. و تنها پاسخ به آزمون زندگی، زیستن است، زیستن.

اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نگفت.

و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود، با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت. زیرا پیمانش با خدا را به یاد می آورد.

آنگاه خدا گفت: به پاس لبخند کودکی، جهان را ادامه می دهیم.

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 18:22  توسط نغمه  | 

شیطان

به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»!

 لبخند زد.

پرسيدم: «چرا مي خندي؟»

پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام مي گيرد»

 پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»

با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»

پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز!!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:18  توسط مینا  | 

گدایی

هر کس مسئول خوش بختی خویش است.

هر کسی باید برای سعادت خود، آسایش خود، مصلحت خود کوشش کند.

چه پست و زبونند روح هایی که

چشم به گذشت و فداکاری دیگران دارند!

این کثیف ترین نوع گدایی است.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:54  توسط نغمه  | 

نمره 10

تقديم به دوستاي دردآشنايي که واسه پاس کردن درس، دست به دامان استاد مي­شن و استاد هم ...

نمره 10

گفتم غمم فزون است، گفتا ز من چه آيد

گفتم كه نمره‌ام ده، گفتا ز من نيايد

گفتم كه نمره دادن بسيار سهل آيد

گفتا ز ما اساتيد اين كار كمتر آيد

گفتم كرم نماييد من را كنيد شما شاد

گفتا كه خوش‌خيالي، كي وقت آن بيايد

گفتم كه نمره­ي هفت بدبخت عالمم كرد

گفتا اگر براي آن هم زيادت آيد

گفتم خوشا دهي كه دست شما دهد آن

گفتا تو كوشش كن، كو وقت آن بر آيد

گفتم دل رحيمت كي قصد رحم دارد

گفتا نگوي با كس، تا وقت آن بر آيد

گفتم زمان تحصيل ديدي كه چون سرآيد

گفتا خموش جانم، از دست من چه آيد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20:23  توسط کیمیا  | 

پائولو کوئیلیو 2

اين قسمت دوم پستي که با عنوان پائولو کوئيليو براتون گذاشتم. اين متن رو هم سميه خانوم زحمتشو کشيده. بخونيد، تأمل کنيد و ازش لذت ببريد.

10. اگر مي­خواهي از شر کسي راحت شوي، کاري کن تا طرف به تو توهين و بي­احترامي کند، اين طوري مي­تواني به دليل موجهي عذرش را بخواهي.

11. کسي که دوستش بدارند بهتر مي­تواند دوست بدارد.

12. خداوند مهم­ترين نکات را از دانايان پنهان داشت؛ چرا که آنان امور ساده را درک نمي­کنند، و تصميم گرفت آن ها را بر ساده دلان بگشايد.

13. روز از24 ساعت و بي­نهايت لحظه تشکيل شده، بايد بر هر لحظه هوشيار باشيم و بدانيم چطور از آن استفاده کنيم، حالا چه مشغول کار باشيم و چه فقط مشغول فکر درباره­ی زندگي. اگر سرعتمان را کم کنيم همه چيز دوام بيشتري پيدا مي­کند.

14. چرا از همين که زنده­ايم احساس شادي نکنيم؟!

15. همه­ی ما ظرفيتي ناشناخته داريم که تا ابد هم ناشناخته مي­ماند؛ اما اين ظرفيت مي­تواند متحد ما باشد. از آنجا که اندازه­گيري اين ظرفيت و بخشيدن ارزش اقتصادي به آن غير ممکن است، هيچ وقت آن را در محاسبات در نظر نمي­گيرند.

16. شادي مسري است، مثل شور و شوق و عشق، مثل اندوه و افسردگي و نفرت ...

17. نوشتن فقط ابزار فکر نيست، تأمل درباره­ي معناي هر کلمه هم هست.

18. قبل از کلمه انديشه وجود دارد و قبل از انديشه، بارقه­اي الهي است که انديشه را به وجود آورده، همه چيز، مطلقاً همه چيز در اين دنيا معنايي دارد و جزئيات را بايد در نظر گرفت.

19. قلمي که اکنون اين کلمات را با آن مي­نويسي، فقط ابزار است. آگاهي ندارد، از ميل آن کسي پيروي مي­کند که آن را در دست دارد و اين بسيار شبيه چيزي است که زندگي مي­ناميم. در اين دنيا آدم­هاي زيادي هستند که وظيفه­اي را انجام مي­دهند، بي­آنکه بفهمند دستي نامرئي است که آنان را هدايت مي­کند.

20. برازندگي يک موضوع سطحي نيست، شيوه­اي است که انسان براي احترام و گراميداشت زندگي و کارش پيدا کرده.

21. وقتي حشو و زوايد کنار برود، انسان سادگي و تمرکز را کشف مي­کند؛ هر چه وضعيت ساده­تر و هوشيارانه­تر باشد، زيباتر است؛ هر چند در آغاز ناراحت به نظر مي­رسيده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 13:56  توسط کیمیا  |